نمیگم تا سکته کنی

متن مرتبط با «داستان نصوح» در سایت نمیگم تا سکته کنی نوشته شده است

داستان کوتاه درباره حضرت عباس علیه السلام

  • نیلوبلاگ

    ...  ایام محرم بود و به تاسوعا و عاشورا چند روز بیشتر نمانده بود . راننده کامیون مسیحی از تعطیلات پیش‌رو استفاده کرد و به همراه همسر و دختر 6 ساله‌اش به قصد تفریح و کار به سمت بندر عباس حرکت کرد. ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه 2

  • نیلوبلاگ

    سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند.   ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه

  • نیلوبلاگ

    فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند. ...

    ادامه مطلب
  • داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود

  • نیلوبلاگ

    مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت. نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان کوتاه درباره حضرت عباس علیه السلام | داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود |